Search

Home > Ganj e Hozour Programs > Ganj e Hozour audio Program #530
Podcast: Ganj e Hozour Programs
Episode:

Ganj e Hozour audio Program #530

Category: Technology
Duration:
Publish Date: 2014-11-05 13:38:19
Description: برنامه صوتی شماره ۵۳۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۹۴۹در غیب هست عودی، کاین عشق از او است دودییک هست نیست رنگی، کز او است هر وجودیهستی ز غیب رسته، بر غیب پرده بستهو آن غیب همچو آتش، در پرده‌های دودیدود ار چه زاد ز آتش، هم دود شد حجابشبگذر ز دود هستی، کز دود نیست سودیاز دود گر گذشتی جان، عین نور گشتیجان شمع و تن چو طشتی، جان آب و تن چو رودیگر گرد پست شستی، قرص فلک شکستیدر نیست برشکستی، بر هست‌ها فزودیبشکستی از نری او سد سکندری اوز افرشته و پری او روبندها گشودیملکش شدی مهیا از فرش تا ثریااز زیر هفت دریا دُرّ بقا ربودیرفتی لطیف و خرم زان سو ز خشک و از نمدر عشق گشته محرم، با شاهدی به سودیتبریز شمس دینی، گر داردش امینیبا دیده یقینی در غیب وانمودیمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۳هر چه صورت می وسیلت سازدشزان وسیلت بحر دور اندازدشمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۷۵آنچ تو گنجش توهم می‌کنیزان توهم گنج را گم می‌کنیمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۸۲بند چشم اوست هم چشم بدشعین رفع سدِّ او گشته سَدَشمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۲۵عقل هر عطار کاگه شد از اوطبله‌ها را ریخت اندر آب جورو کزین جو برنیایی تا ابدلَمْ یَکُن حَقّاً لَهُ کُفْواً اَحَدای مُزَوِّر چشم بگشای و ببینچند گویی: می‌ندانم آن و این؟از وبای زرق و محرومی بر آدر جهان حی و قیومی در آ مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۸۴هوش را توزیع کردی بر جهاتمی‌نیرزد تَره‌ای آن تُرَّهاتآب هُش را می‌کشد هر بیخ خارآب هوشت چون رسد سوی ثِمار؟هین بزن آن شاخ بد را خو کنشآب ده این شاخ خوش را نو کنشمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۳تفسیر وَ هُوَ مَعَکُمْیک سبد پر نان ترا برفرق سرتو همی خواهی لب نان در به در؟در سر خود پیچ هل خیره‌سریرو در دل زن، چرا بر هر دری؟تا به زانویی میان آب‌جوغافل از خود، زین و آن تو آب جوپیش آب و پس هم آب بامددچشمها را پیش سَد و خَلْف سَداسب زیر ران و فارس اسب جوچیست این؟ گفت: اسب، لیکن اسب کو؟هی نه اسبست این به زیر تو پدید؟گفت: آری لیک خود اسبی که دید؟مست آب و پیش روی اوست آناندر آب و بی‌خبر ز آب روانچون گهر در بحر گوید: بحر کو؟وآن خیال چون صدف دیوار اوگفتن «آن کو؟» حجابش می‌شودابر تاب آفتابش می‌شودبند چشم اوست هم چشم بدشعین رفع سدِّ او گشته سَدَشبند گوش او شده هم هوش اوهوش با حق دار ای مدهوش اومولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۹۸مرغ کو ناخورده است آب زلالاندر آب شور دارد پر و بالجز به ضد، ضد را همی نتوان شناختچون ببیند زخم، بشناسد نواختلاجرم دنیا مقدم آمدستتا بدانی قدر اقلیم اَلَستچون ازینجا وا رهی آنجا رویدر شکرخانهٔ ابد شاکر شویگویی: آنجا خاک را می‌بیختمزین جهان پاک می‌بگریختمای دریغا پیش ازین بودیم اجلتا عذابم کم بُدی اندر وَحَلمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۱۸در سیاهی زنگی زان آسوده استکو ز زاد و اصل زنگی بوده استآنک روزی شاهد و خوش‌رو بودگر سیه‌گردد تدارک‌جو بودمرغ پرنده چو ماند در زمینباشد اندر غصه و درد و حنینمرغ خانه بر زمین خوش می‌روددانه‌چین و شاد و شاطر می‌دودزآنک او از اصل بی‌پرواز بودوآن دگر پرنده و پرواز بودمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۳۳قصهٔ محبوس شدن آن آهوبچه در آخر خران و طعنهٔ آن خران ببر آن غریب گاه به جنگ و گاه به تسخر و مبتلی گشتن او به کاه خشک کی غذای او نیست واین صفت بندهٔ خاص خداست میان اهل دنیا و اهل هوا و شهوت...آهوی را کرد صیادی شکاراندر آخُر کردش آن بی‌زینهارآخُری را پر ز گاوان و خرانحبس آهو کرد چون استمگرانآهو از وحشت به هر سو می‌گریختاو به پیش آن خران شب کاه ریختاز مجاعت و اشتها هر گاو و خرکاه را می‌خورد خوشتر از شکرگاه آهو می‌رمید از سو به سوگه ز دود و گرد کَهْ می‌تافت روهرکرا با ضد خود بگذاشتندآن عقوبت را چو مرگ انگاشتندتا سلیمان گفت کآن هدهد اگرعجز را عذری نگوید معتبربکْشَمَش یا خود دهم او را عذابیک عذاب سخت بیرون از حسابهان کدامست آن عذاب این مُعتَمَد؟در قفس بودن به غیر جنس خَودزین بدن اندر عذابی ای بشرمرغ روحت بسته با جنسی دگرروح بازست و طبایع زاغهادارد از زاغان و جغدان داغهااو بمانده در میانشان زار زارهم‌چو بوبکری به شهر سبزوارمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۸۱حکایت محمد خوارزمشاه کی شهرسبزوار کی همه رافضی باشند به جنگ بگرفت اما جان خواستند گفت آنگه امان دهم کی ازین شهرپیش من به هدیه ابوبکر نامی بیارید(ادامه داستان)صد جوال زر بیاری ای غنیحق بگوید دل بیار ای منحنیگر ز تو راضیست دل من راضیمور ز تو معرض بود اعراضیمننگرم در تو در آن دل بنگرمتحفه او را آر ای جان بر درمبا تو او چونست؟ هستم من چنانزیر پای مادران باشد جنانمادر و بابا و اصل خلق اوستای خنک آنکس که داند دل ز پوستتو بگویی نک دل آوردم به توگویدت پرست ازین دلها قتوآن دلی آور که قطب عالم اوستجان جان جان جان آدم اوستاز برای آن دل پر نور و برهست آن سلطان دلها منتظر
Total Play: 0

Users also like

200+ Episodes
ChannelB; A .. 5K+     100+
2K+ Episodes
Universe Tod .. 600+     60+
200+ Episodes
WorkLife wit .. 500+     30+
300+ Episodes
پادکست .. 2K+     200+
300+ Episodes
Comedy Facto .. 500+     70+