|
نامه به پدر اثری است که در آن «فرانتس کافکا» نامهای به پدر خود، «هرمان کافکا» نوشته است؛ نامهای که هرگز به مقصد نرسید. در این نامه کافکا از موضوعهای گوناگونی صحبت میکند. اما موضوع اصلی نامه، پاسخ به سوالی است که پدر از او پرسیده بود.
فرانتس کافکا نامه به پدر خود را اینگونه آغاز میکند:
پدر بسیار عزیزم، به تازگی پرسیدی چرا به نظر میآید از تو میترسم. هیچوقت نمیدانستم چه پاسخی بدهم، کمی به این دلیل که بهراستی ترس بهخصوصی در من برمیانگیزی و شاید باز به دلیل اینکه این ترس شامل جزئیات بیشماری است که نمیتوان همه آنها را منسجم و بهطور شفاهی بیان کرد. اگر اکنون میکوشم با نامه پاسخت را بدهم، باز هم پاسخی ناکامل خواهد بود، زیرا حتی هنگام نوشتن، ترس و پیامدهایش رابطه من و تو را مخدوش میکند و اهمیت موضوع از حافظه و درک من پا فراتر میگذارد...». و در ادامه مینویسد: «باز هم بگویم که من به هیچ وجه ادعا نمیکنم اینکه هستم صرفاً معلول وجود توست، منتها تو آنچه من بودم را تشدید کردی، و زیاد هم تشدید کردی، چون در نظر من قدرتت زیاد بود و تو همۀ قدرتت را در این راه به کار گرفتی. درست است تو هیچگاه مرا مورد تنبیه بدنی قرار ندادی ولی فریادهای تو، سرخی چهرهات، روش عجولانهات در بازکردن کمربند و قرار دادن آن روی پشتی صندلی، همه اینها، بسیار بدتر از کتک خوردن بود. مثل وقتی که بخواهند کسی را دار بزنند، اگر او را به راستی حلق آویز کنند، میمیرد و همه چیز تمام میشود؛ اما اگر او را مجبور کنند در همه مراسم پیش از اعدام شرکت کند و در لحظه انداختن طناب دار به گردنش خبر لغو حکم اعدام را به او بدهند، بیشک در تمام زندگی، رنج گره دار را دور گردن خویش احساس خواهد کرد . |