|
این اولین کتاب مارکز بوده و مثل خیلی دیگه از آثارش درباره تنهایی است. در یادداشت مترجم اومده: نخست آنکه اسم این کتاب برایم عجیب بود. خیلی که فکر کردم دیدم توفانی که در میان برگها در میگیرد آنها را از هم جدا میکند و میپاشاند و این یعنی تکافتادگی و جدا افتادگی تکتک برگهایی که میتواند نمادی از انسان باشد: انسان تنهاست و این جبر محتوم چه در جهان اساطیری و چه در عصر جدید همواره پژواکش را مدام در گوش و هوش آدمی واگویه میکند. مارکز اما در تمام آثارش به پیشواز این تنهایی سمج و کینه ورز رفته است. دنیای او از ازلیت تنهایی تا ابدیت آن قوس برداشته، امتداد مییابد و به تعویق میافتد. در زیر بارانی که همچنان یک ریز بر سرزمین خیالی ماکوندو فرو میبارد، با تکگوییهای مداوم ایزابل، مراسم خاکسپاری دکتری وامانده و کینه پرور را به تصویر میکشد. در این داستان همه تنها هستند. با صدای بهروز رضوی |