|
مردی که در قرن نوزدهم در فرانسه توسط گیوتین محکوم به مرگ شدهاست، در حالی که منتظر اعدام است، اندیشه و تفکرات، احساسات، و ترس خود را دربارهٔ اعدام مینویسد. نوشتهٔ او تغییر روحیهٔ خود را نسبت به جهان خارج از سلول زندان در طول زندان خود نشان میدهد و زندگیش را در زندان توصیف میکند، داستان با ورود یک کشیش به زندان برای طلب بخشش و توبه توسط زندانی و گفتگوهایی که بین آنها به وقوع میپیوندد؛ ادامه مییابد. او نام او را به آنچه که او را به آن نام صدا می زدند (همچون، جنایت کار، قاتل، مجرم و ...) صدا نمیکند، اما بهطور مبهمی اشاره میکند که او کسی را کشته است. با آنکه از اعدام می ترسید اما مرگ را به حبس ابد ترجیح میداد.او از زندانبان طلب کاغذ و قلم میکرد و سریع شروع به نوشتن خاطراتش میکرد.رپزی او وقتی مجرمان محکوم به اعمال شاقه را می بیند از زندگی در زندان متنفر می شود و به اعدام راضی. در روز اعدام او دختر سه ساله خود را برای آخرین بار میبیند، اما او دیگر او را به رسمیت نمیشناسد و دخترش به وی میگوید که پدرش مرده است. در این رمان، فردی که به اعدام محکوم شدهاست به شدت خواستار عفو و بخشش مردم است تا بتواند بار دیگر همچون یک شهروند خوب و به دور از جرم و جنایت به زندگی خود در کنار دخترش ادامه دهد، چرا که دخترش اکنون به جز او کسی را در این دنیا ندارد؛ اما مردم به شدت از وی متنفر هستند و خواستار آن هستند که هر چه زودتر او اعدام شود. |