|
این کتاب روایت روزگار غمگین دختر نوجوانی به نام «لیدیا» است که از آغاز تولد، قربانی محیط زندگیاش شده است.
«جیمز»، پدر خانواده، یک چینی متولّد آمریکاست که در دانشگاه تدریس میکند و همسرش یک زن آمریکایی است که همیشه رویای پزشکشدن داشته است؛ اما بهخاطر ازدواج و بچهدار شدن دانشکده را ترک کرده است. نویسنده در این کتاب به معضلات خانوادههای چندملیتی و تفاوتهای نژادی در دهههای گذشته میپردازد. پس از مرگ لیدیا و اینکه اعضای خانواده چیز زیادی از دخترشان نمیدانند، زیرِ فشارهای خانوادگی، تفاوتهای فرهنگی و نژادی بیش از پیش نمایان میشود. این کتاب درحقیقت بیانگر درک نکردنِ خواستهها و آرزوهای اعضای یک خانواده است که موجب میشود از هم فاصله بگیرند. معصومیت شخصیت لیدیا در این رمان بهگونهای است که مخاطب را به همذاتپنداری با او وادار میکند. تا جایی که حتی وقتی او بارها دروغ میگوید؛ مثلاً اینکه دوستان زیادی دارد، در حالیکه ندارد؛ یا اینکه در مدرسه بسیار فعال و شاد است، در حالیکه اصلاً اینطور نیست و همیشه در یک گوشه تنهاست و ...، مخاطب هرگز دربارهی او قضاوت بدی نمیکند. یعنی با اینکه لیدیا زندگی خود را وارونه جلوه میدهد، اما انگار مخاطب با خودش میگوید: «اگر من هم در چنین شرایطی بودم، شاید همان کاری را میکردم که لیدیا کرد.» این کتاب در سال ۲۰۱۴ بهترین کتاب سال «آمازون» شد و در بالای فهرست صد کتاب برتر «سایت گودریدرز» قرار گرفت. |