|
این کتاب با پیشنهادی از سوی غریبهای به «چارلز» (قهرمان داستان) آغاز میشود....
غریبهای که جلوی در خانهی «چارلز بلیکی» ایستاده، پیشنهادی بسیار عجیب و توصیفناشدنی به او میدهد. غریبه در ازای سپری کردن تابستان در زیرزمین خانهی چارلز، پرداخت پنجاههزار دلار پول نقد را به او پیشنهاد میکند و چارلز دربارهی دلیل این پیشنهاد، حتی حدس هم نمیتواند بزند. این خانهی زیبا نسلهاست که میان افراد خانوادهی بلیکی دستبهدست شده است. چارلز که بهتازگی کارش را از دست داده و پرداخت اقساطش به تعویق افتاده است، شدیداً به این پول نیاز دارد و از همینرو، پیشنهاد مرد را میپذیرد. البته مشخص است که غریبه، چیزی بیش از گذراندن تابستان در یک زیرزمین را میخواهد؛ چیزی عمیقتر و تاریکتر دربارهی خواستهی غریبه وجود دارد و چارلز نیز بههیچوجه، دردسرهای بیشتری نمیخواهد، ولی نیاز مالی چارهای برای او نمیگذارد. این رمان، اگرچه ابتدا اثری معمایی به نظر میرسد، اما در مسیر داستان، خواننده را در برزخی میان نثر مختص ژانر معمایی و مجموعهای از تمثیلهای کافکایی سرگردان میکند. «والتر موزلی» در این اثر، برای نمایاندن فرایند سقوط اخلاقی راوی، با رویکردی بیرحمانه، نوعی سرگیجهی فکری در خواننده ایجاد میکند. قلم وی بهگونهای حرکت میکند که هرگونه تلاش ذهنی خواننده را در راستای همدردی با راوی عقیم بگذارد. درحقیقت، راوی و شخصیت اصلی داستان، دقیقاً بهاندازهی هریک از ابناء بشر و نه بیشتر، از سوی خواننده حس همدردی دریافت میکند.
|